دوستانی لطف کردهاند سراغ نوشتههای مرا گرفتهاند که مدتی است قطع شده!
دوستان قدیم میدانند که روال این وبلاگ چنان بود که از اول متن نیش خواننده باز میشد تا پایان آن، حتی اگر مطلب تلخ بود!
حالا چه بنویسم؟
بگویم مهندس سحابی عزیزم که چون پدر دوستش داشتم، در نهایت مظلومیت مرد؟! دیشب که تصویرش را در بی بی سی میدیدم دلم میخواست در آغوشش بکشم، پیر مرد درشت اندام سابق و حالا پوست و استخوانی که دلت میخواهد غرق در بوسهاش کنی!
بنویسم مانند آنچه در افسانهها میخواندیم و در فیلمهای راوی قرون وسطا میدیدیم، دختر بی گناهش در مراسم منقطع پدرش توسط یکی از قهرمانان قوی جثهی شیر افکن به خاک انداخته شد و دیگر از خاک بر نخواست!
بخندیدم به مملکتی که یک سر آن دست جنگیران و رمالان افتاده، که از زمان شاه سلطان حسین تا کنون بی سابقه است!؟ آیا این چیزی است که به آن بخندیم!؟ بخندیم به فقیهی که تهدید میکند اگر از قدرت ماورائی خودش استفاده کنند عام الفیل میشود!؟
یا چیزی بنویسم که مثل حالا اشک خودم سرازیر شود بر گونههای زردم! و شما را هم دلگیر کنم! کم درد و غصه دارید همه!؟
از موسوی بگویم، از کروبی یا از نوری زاد یا ....
پس بگذارید خفه شوم و خفه بمانم که غصه زیاد است و گوینده بسیار...