واقعه‌ی عید قربان در سال 1390
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٦  

 

در این دنیای دیوانه:

 

اگر امسال حضرت ابراهیم کارد بر گلوی اسماعیل می‌کشید، شاهرگ‌ها در دم می‌برید! بعد کمیته حقیقت یاب تشکیل و معلوم می‌شد:

 

  1. فرشته کارد سنگ کن، پای برنامه نود تشسته تا صحنه .... را ببیند و تحلیل آنرا بشنود!
  2. فرشته گوسفند کش شب بیداری کرده و صبح زود به میدان مال فروشان نرسیده!
  3. پارازیت باعث اختلال در خط ارتباطی عزرائیل شده و او مطابق معمول جان را ستانده!
  4. و ما البته در اوج وحدت و شکوفایی و همدلی و رونق اقتصادی در بهترین دوران تاریخ هستیم...!

کلمات کلیدی:
 
متقاضی جابجایی با معترضان جنبش تسخیر وال استریت
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۳  

بدینوسیله از همه کسانی که از ظلم کاپیتالسیم امپریالیسم خسته شده‌اند و به دنبال حکومت مهر ورز و عدل گستری مانند ایران هستند، جهت جابجایی با کسانی که در ایران متقاضی شهروندی آمریکا هستند با شرایط عالی ثبت نام می‌گردد!

بازگشت عمو کاوه! چشمک با تشکر از کسانی که کامنت گذاشتند!


کلمات کلیدی:
 
کاوه پارسی هنگام حراجش دق کرد و مرد
ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢۳  

بازار آدم فروشان، سال 1390 هجری شمسی

 نوبت بعدی!

 و اما بعدی! این مهندس چهل ساله‌است، قد 180، دندان‌ها سالم، روزی چهارده ساعت کار میکنه! حساب می‌کنه! مدیریت میکنه! خیلی با ارزشه! هر کس بخره پشیمون نمیشه!

 شروع برای فروش 100 میلیون تومان

 نبود!....

50 میلیون

نبود!....

ده میلیون

نبود!....

1 میلیون

نبود!.....

 

از فروشنده می‌خواهیم قیمت را پایین تر بیاره!

فروخته شد!

به یک پول سیاه!

 لورد خسیس منچستر این مهندس چهل ساله را به یک پول سیاه خرید برای کار‌های آزمایشگاهی روی او!

هورا....................................

 

اما کاوه پارسی دق کرد و مرد از این معامله و این قیمت و اینکه چرا فقط لورد خسیس منچستر برای خرید دعوت شده بود؟!.......


کلمات کلیدی:
 
چه بنویسم که نیشمان باز شود در حالیکه قلبمان از درد پاره شده!
ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱۱  

دوستانی لطف کرده‌اند سراغ نوشته‌های مرا گرفته‌اند که مدتی است قطع شده!

دوستان قدیم می‌دانند که روال این وبلاگ چنان بود که از اول متن نیش خواننده باز می‌شد تا پایان آن، حتی اگر مطلب تلخ بود!

حالا چه بنویسم؟

 بگویم مهندس سحابی عزیزم که چون پدر دوستش داشتم، در نهایت مظلومیت مرد؟! دیشب که تصویرش را در بی بی سی میدیدم دلم می‌خواست در آغوشش بکشم، پیر مرد درشت اندام سابق و حالا پوست و استخوانی که دلت می‌خواهد غرق در بوسه‌اش کنی!

بنویسم مانند آنچه در افسانه‌ها می‌خواندیم و در فیلم‌های راوی قرون وسطا می‌دیدیم، دختر بی گناهش در مراسم منقطع پدرش توسط یکی از قهرمانان قوی جثه‌ی شیر افکن به خاک انداخته شد و دیگر از خاک بر نخواست!

بخندیدم به مملکتی که یک سر آن دست جن‌گیران و رمالان افتاده، که از زمان شاه سلطان حسین تا کنون بی سابقه است!؟ آیا این چیزی است که به آن بخندیم!؟ بخندیم به فقیهی که تهدید می‌کند اگر از قدرت ماورائی خودش استفاده کنند عام الفیل می‌شود!؟

یا چیزی بنویسم که مثل حالا اشک خودم سرازیر شود بر گونه‌های زردم! و شما را هم دلگیر کنم! کم درد و غصه دارید همه!؟

از موسوی بگویم، از کروبی یا از نوری زاد یا ....

پس بگذارید خفه شوم و خفه بمانم که غصه زیاد است و گوینده بسیار...


کلمات کلیدی: