ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٩  

اين طور نباشد كه آنطور شود (۲)

اين همان جمله معروفی است كه فقط من بلدم!

 

باز هم يك روز در ايام جوانی! در كنار گذری متنظر دوستی بودم! (لطفا فكر بد نكنيد! من هيچ وقت از اوناش نبودم!)

ماشينی كنار خيابان توجهم را جلب كرد! دو درب سمت پياده رو خودرو باز بود و خانمی بين دو درب و كنار پياده رو  سرپا نشسته بود! در دستهای خانم يك بچه كه او هم به حالت سرپا بود! اما پايين‌تنه بچه لخت بود!

آقای خانواده هم پشت فرمان، مثل كسی كه منتظر است دوستانش بانك مركزی را بزنند و بيايند در ماشين فرار كنند، آماده حركت!

بعد از چند لحظه ماشين حركت كرد و رويم به ديوار، يك پايم هوا،  گلاب به روی شما! يك بيضی به قطر بزرگ چهل سانت و كوچك بيست سانت، اسفالت خيس بود!

ای بی شعور!

نفهم!

نادان!

ابله!

خاك بر سر جفتتان كنند!

ببريد توالت! لاستيكی كنيد! پوشك كنيد! قنداق كنيد! ....

۱۰ سال بعد ......

ديروز....!

صبر كنيد بگويم! بعد نيشتان را باز كنيد!  (فكر كرديد من‌هم از اوناش شدم!)

بله! ديروز با عيال و شيوا كوچولو (يك سال و نيمه از تهران) رفته بوديم ميدان هفت تير برای مامان شيوا مانتو بخريم!

به ميدان كه رسيديم شيوا پشت ويترين يك فروشگاه آب ميوه قوطی‌ای ديد ـ پقالاـ پقالاـ پقالا

يعنی من آب‌پرتقال می‌خواهم! يك آب هولو گرفتم و دادم به او! شيوا كوچولو هم تا ته آنرا خورد!

وقتی از مانتو فروشی دست خالی بر گشتيم و رسيديم به ماشين! شيوا كوچولو رويم به ديوار ... گفت : جيش! جيش! جيش! يعنی بله...

چهار روز است كه شيوا كوچولو را پنپرز (لاستيكی سابق) نمی‌كنيم! خوب بچه بايد ياد بگيرد!

حالا چه کنيم! عيال گفت کنار خيابان! گفتم نه !!!!!!!

- گفتم :چرا نبستيش!

- وقتی شروع ميکنند به بچه ياد بدهند که ... نبايد ديگر بچه را ببندند!

- چرا از خانه که می‌آمديم سرويس نکردی!

- کردم! بچه زود به زود ...

گفتم خيلی خوب من الان می‌برمش توالت!

-کجا!

ـ کاريت نباشه!

شيوا کوچولو را بغل زدم و مثل رامبو دويدم سمت مسجد الجواد! شيوا کوچولو خوشش آمد و شروع کرد به تشويق من :

بددو! بددو! بددو! بددو!

رسيديم مسجد! بسته بود!

مدرسه‌ای که قبلا در آنجا درس می‌دادم نزديک بود! دويدم به آن سمت!

باز شيوا می‌گفت: بددو! بددو! بددو!

اما اين‌بار با خنده و خنده او بيشتر و بيشتر شد!

و بعد سينه من داغ شد!

باز هم تير خوردم! نه گلاب به روی شما روی من به ديوار يک پايم هوا! حتما از کودکی خودتان به ياد داريد که  بچه وقتی زياد می‌خندد کارش خراب می‌شود!

برگشتيم به سمت ماشين و مامان شيوا كه آنجا منتظر بود!

- چی شد!؟

- هيچ چی!

- برديش توالت؟

- نه!

- پس چي!

....

بعد از ظهر رفتيم بيرون! باز هم موقع برگشتن شيوا كوچولو گفت: ج...

بلافاصله دو درب ماشين را باز كردم و در جوار پياده رو روی آسفالت يك بيضی به اندازه بيست در سی درست شد!

خوشبختانه كسی در كنار خيابان منتظر دوستش نبود! اما نه! يك دختر و پسر از پارك ما را می‌ديدند و می‌خنديدند! ........

شايد آنها شما بوديد!

بخنديد!

اما ده سال ديگر منتظر شما هستم!

چی گفتي؟ گفتی عمرن؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


کلمات کلیدی: