داستانهای من و شیوا کوچولو
ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢۱  

شیوا کوچولو (دختر چهار ساله من): بابا تو رنگ توسی خیلی دوست داری؟

من: نه بابا

شیوا: کم دوست داری؟

من:  خیلی کم!

شیوا: بابا چرا پیرنت، شلوارت، جورابات، کتت همه توسی‌اند؟  بابا تو که لیمویی دوست داری خب لباس لیمویی بخر! قشنگه دیگه! منم توسی دوست ندارم!

من یاد شعر نقاب می‌افتم، اما چیزی برای گفتن به شیوا ندارم!

صبح‌ها که از خواب پا می‌شیم نقاب بصورت می‌زنیم!


کلمات کلیدی: