داستان‌های من و شیوا کوچولو
ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٥  

من و شیوا (دختر چهار ساله و نیمه من) دیشب باهم با ماشین رفتیم شام بخریم!

سر راه ، مردی با مشخصات معمول سر چهار را فال می‌فروخت!

دم شیشه که آمد موفق شد مرا با تمام خسیسی‌ام خر کند و من 100 تومان همینطوری به او دادم!

شیوا پرسید: بابا چی خریدی؟!

من: هیچ چی بابا!

شیوا: چرا پول دادی به این آقاهه؟!

من با خودم فکر کردم ماشاء الله چه بچه‌ی خسیسی بار آوردم! و گفتم:

با این آقاهه فقیره، بی کاره، کار نداره پول در بیاره!

شیوا: بابا بیکاره یعنی چی!

من: بابا سر کار نمی‌ره!

شیوا: بابا یعنی همیشه تعطیله می‌تونه تو خونه با بچه‌ش بازی کنه؟

من: خب بابا بیکاره، ولی پول نداره!

شیوا: ولی بابا پول که می‌گیره، تو پولش دادی!

شیوا: بابا میشه تو هم بیکار بشی! پول بگیری! بیایی همیشه خونه با هم استکان بازی کنیم (چای درست کنیم بخوریم)؟!!!!!!!!!!!!!

 


کلمات کلیدی: