ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۳/٢٩  

دو سه هفته است كه اين بلاگ را ثبت كرده‌ام و فرصتي براي نوشتن پيدا نكردم!
قديمها وقتي يك نفر  اينطوري حرف مي‌زد خيلي خندم می‌گرفت!
تو دلم مي‌گفتم: بي خيال بابا! كلاس بي خودي هم اندازه دارد! ولي واقعيت زندگي چيز ديگري است.
اين است كه در اولين نوشته خودم  براي تست سيستم ناخودآگاه نوشتم "آدمي چه زود پير مي‌شود."
وقتي آدم جانشين پيرمردهاي جواني‌ي خودش مي‌شود لابد پير شده است.
حالا بابا را خيلي بيشتر مي‌فهمم. خستگي‌هايش! خواب آلودگيش! نيش‌خندا! گرفتاريها و ...
حالا ميفهمم كه چرا بابا هميشه كار مي‌كرد و هيچوقت آرامش نداشت. تا روزي كه در آغوشم بدون لالايي و قصه خوابيد !!! و ديگه كابوس زمستون رو نديد!!! خوابيد و  كابوس را به من سپرد! مثل خيلي چيزها و كسهاي ديگه كه به من سپرده شدند!
خوب اينها يعني حركت از نسلي به نسل ديگر.

اصلا اينها را نمي‌خواستم بنويسم! دو سه هفته  است كه دنبال فرصت هستم كه چيزهاي ديگري بگويم! اين هم يك نشان ديگر از پيري كه آدم ميخواهد يك حرفي بزند اما يك حرف ديگري زده است! اما اين خاصيت وبلاگ هم هست! حالا ما كه خوب است!
 مي‌بينم جوانها مي‌خواهند حرف بزنند! با فونت نقاشي مي‌كنند! تا مد چه باشد و چطوري بايد فكر كرد و چطوري بايد نوشت و ...

 


کلمات کلیدی: