ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٠/٢٩  

ويوی من پيدا شد!

وقتي آخرين نوشته خودم را خواندم شرمنده شدم!‏

با خودم گفتم! كاوه خجالت بكش!‏

امروز يك بچه پنج ساله هم ويو دارد! (چه دختر چه پسر)‏

تو با اين قدت هنوز ويو نداري!‏

وقتي كمي خود روانكاوي كردم ديدم مسئله به خيلي قبل‌تر بر مي‌گردد! من گم ‏شده‌ام! اشتباه شده‌ام! ‏

بعد فكر كردم بايد براي بيست سال ديگر نقشه بكشم! ‏

و بيست سال ديگر خودم را اينگونه ترسيم كردم!‏

سال 1404 هجري شمسي:‏

من در مخزن يك كتابفروشي نشسته‌ام و نقدي بر كتاب "روزهاي پرفريب" مسعود ‏مي‌نويسم! او اينكار را از من خواسته! سي سال است كه نوشته‌هاي او را مي‌خوانم ‏و ده سالي است كه با هم معاشرتي داريم! بعضي روزها به كتابفروشي مي‌آيد و ‏ساعتي را در مخزن با هم مي‌گذرانيم! چاي مي‌خوريم و صحبت مي‌كنيم، از ‏گذشته و گذشته‌تر و آينده! مسعود مي‌گويد " دكه تو آخرين جايي است كه در ‏آن چاي داغ هست كاش مردم دست از اين نسكافه مي‌كشيدند!"‏

نوشته‌ام را يك بار از ابتدا مي‌خوانم  و آماده ادامه آن مي‌شود اما امين وارد مخزن ‏مي‌شود كمي اين پا آن پا مي‌كند بعد مي‌گويد :‏

‏« عمو، نوت بوك خوب آورده‌اند جيني پنجاه هزار نور (واحد پول) بخرم!» ‏
و من مي‌گويم! «هر جور مي‌دوني!» ‏
‏- «پس بخرم؟!»‏
‏-«بخر عمو»‏

امين بچه خيلي زرنگيه! مثل جواني خودم! با اين تفاوت كه عاشق كارشه بر ‏عكس قديم من! خيلي راحت از پس اداره كتابفروشي بر مي‌آيد! بعضي وقتي‌ها ‏ميگويد:‏
‏« عمو ما بايد كتابفروشي را توسعه بديم! »‏

و من مي‌گويم : « خوب بده! » و امين مي‌گويد « جدي مي‌گم! » من هم ‏مي‌گويم «خوب من هم جدي مي‌گويم » ولي من و امين مي‌دانيم كه من اين ‏حرف را جدي نمي‌زنم!‏
مي‌خواهم نقد كتاب را ادامه بدهم! مريم وارد مخزن مي‌شود! به او مي‌گويم:‏
‏«از سن و سال و قيافه‌ات خجالت نمي‌كشي اين تيپ را براي خودت درست ‏كردي! اين گيتار رو انداختي روي كولت! گل كوچه و خيابون!» ‏
و او مثل هميشه از پاسخ طفره مي‌رود و  مي‌گويد: «نمي‌دونم اين امتحانم رو ‏پاس مي‌كنم يا نه؟!» و من مي‌گويم «پاس كردي فبها! نكردي ترم ديگه معرفي ‏به استاد بگير! خودت را ناراحت نكن! پير تر از اين مي‌شي!» كمي با هم صحبت ‏مي‌كنيم و مريم مي‌گويد « ديرم شده! بايد بروم! »‏
تارم را كوك مي‌كنم و آماده مي‌شوم براي تمرين، اما عصر شده و بابك سر ‏مي‌رسد و مي‌گويد «زود باش بريم!» بابك آمده دنبالم بريم ورزشگاه رنسانس ‏‏(انقلاب سابق)! وقتي مي‌خواهم آماده شوم بار ديگر تابلوي بالاي سرم را مي‌بينم و ‏خدا را شكر مي‌كنم! روي آن نوشته‌ام:‏

در دهر هر آنكه لقمه ناني دارد           وز بهر نشست آشياني دارد
نه خادم كس بود نه مخدوم كسي        گو شاد بزي كه خوش مكاني دارد


 


کلمات کلیدی: