سرگشتگان
ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱  

يک دختر کوچک سه چهار ساله بود که وقتی برای برادرش که در سفر بود دل تنگ می‌شد می‌گفت «دلم برا سياوش می‌سوزه».

و جوانی که روزی به مادر گفت «ننه! من بد جوری عاشق شدم!» مادر پرسيد «کيه ننه؟!» پسر گفت «نمی‌دانم!»

اگر ميفهميدم چه ميخواهيم مسئله «ويو» هم زودتر حل می‌شد!

روزگاری غريبی است نازنين! روزگار غريبی است!

 


کلمات کلیدی: