چكاره شويم؟!
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٠  

وقتي مصاحبه ي آدمهاي موفق دنيا را ببينيد يا بخوانيد می‌بينيد که همه آنها می‌گويند من از بچگي اين کار را می‌کردم
مثلا:
من از بچگي مقابل آينه گويندگي می‌کردم
من از بچگي با بچه‌هاي محل تاتر بازي می‌کردم
من از بچگي حس می‌کردم قاضي هستم
من از بچگي احساس می‌کردم يک کارخانه بزرگ دارم
و ...
با خودم فکر کردم من از بچگي چکار می‌کردم!
چندتا کار به ذهنم رسيد مثلا به حوض خيلي علاقه داشتم هر خانه‌ای كه ميرفتيم من حتما وارد حوض آن می‌شدم!

ولي شغل آب حوضي ديگر وجود ندارد!
خوب شايد بايد صاحب استخر شوم! خيلي هم دوست دارم ولي پول ندارم!
شايد هم غريق نجات! ولي هيچ وقت نشد کلاس آنرا بروم!
خوب کاسبي را هم دوست داشتم! ولي آنهم پول ميخواهد
گاهي هم با گل خانه می‌ساختم ولي بساز بفروشي هم به اين سادگی‌ها نيست!


اما کمي پيشتر را بياد آوردم! من خيلي خوب مثل اسب مي دويدم!

سه گام سه گام پيتکو پيتکو!
و خودم هم با دست به پشت خودم ميزدم "يالا حيوون"

عجب ......
و امروز يک اسب واقعي و موفق شده ام! يك اسب خوشبخت! اسبی كه همه او را بخاطر خواهند سپرد و نام او جهانی می‌شود!

مثل اسب زورو يا شبديز اسب خسروپرويز يا ذوالجناح يا ....

و همه به اين نقش من احترام می‌گذارند!
بله من امروز يک اسب موفق شده ام!


البته نه اسب نمايشي! اسب گاري! يک اسب واقعي! مثل اسب مزرعه! قوی و با صلابت!

پس يالا ...!


کلمات کلیدی: