سر چه کسی را ببريم؟
ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٩  

چقدر لذت‌بخش است که همه‌ی ناکامی‌هايمان را گردن يکی دو نفر بياندازيم و بعد اعدامشان کنيم!

کيف می‌کنيم!

خوب! حالا برای باخت‌های تيم ملی چه کسی را سر ببريم!

يک نگاه به اطراف! يكی از مسئولان عزيز را می‌بينيم و می‌گوييم:

- سر تو رو ببريم!؟

ـ مسئول متعهد با تواضع خاص:

- من که جيک و جيک می‌‌کنم برات! نور کوچيک می‌بينم برات! منو نکش!

ـ باشه

(نگاه به نفر بعدی)

ـ سر تو رو ببريم، ملت خوشحال ميشنا!

ـ من که عر و عر ميکنم برات! همرو خبر می‌‌کنم برات! منو نکش!

ـ باشه تو را هم نمی‌کشيم!

آهان!

برانکو ايوانکويچ!

ـ تو را بکشيم!؟

تا چلنگر بخواهد ترجمه کند! و برانکو بتواند يک شعر مناسب بگويد و باز چلنگر ترجمه کند، کار از کار گذشته! و سر برانکو را بريده‌ايم و همه چيز ختم به خير شده است!

شايد هم برانکو‌ی بيچاره هول شود و تنها شعر فارسی‌ای كه بلد است، بخواند:

«بهتر از من چه کسی!                               عاشق تر از من چه کسی!»

و البته، کشتن برانکو چند دليل ديگر هم دارد!

اولا خارجی است و اينجا باندی ندارد! دوما ديگر چشم تو چشم نمی‌شويم! سوما زياد دردش نمی‌آيد! چهارما کافر است! پنجما از دست قيافه‌اش خسته شده‌ايم!

اما ...

وقتی در يک مملکت تا يک ماه مانده به جام جهانی رييس سازمان تربيت بدنی با رييس فدراسيون مثل سگ و گدا به جان هم می‌پرند!

وقتی ترکيبت تيم ملی با نظر بالاترين مقامات کشور تعيين می‌شود!

وقتی به دليل رفتارهای دولت ما هيچ کشوری حاضر نشد با کشور محبوب ما بازی تدارکاتی برگزار کند و گوينده تلوزيون از بازی با پرتقال به عنوان بازی تدارکاتی‌ای که موجب قوی شدن تيم می‌شود ياد می‌کند!

و هزار وقتی‌ی ديگر!

اين هم تيم ملی می‌شود!

اما سر بريدن يک کيف ديگری دارد!

بالاخره سر يک نفر را ببريم تا ملت کيف کنند!


کلمات کلیدی: