ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٤/۱٤  

 

اين طور نباشد که آن طور شود!

 

اين يك جمله بسيار معروف است كه فقط من بلدم!

البته گوينده آنرا همه مي‌شناسند!

 

آنروزها كه جوانتر بودم! هر روز دو تا روزنامه جامعه (خدا بيامرز) و همشهري را مي‌خريدم مي‌رفتم سر بيكاريم!

 

يك روز داشتم از بيكاري، آگهي‌هاي همشهري را مي‌خواندم، يك سري آگهي توجهم را جلب كرد!

 استخدام منشي!!!!

به يك نفر خانم منشي با ظاهري آراسته و روابط عمومي بالا نيازمنديم

براي مصاحبه به همراه يك قطعه عكس به آدرس ... مراجعه نماييد!

 

اي نامردها! پست فطرت‌ها!

اولا چرا خانم منشي! آقا باشد چه مي‌شود!

دوما چرا آراسته! مگر می‌خواهيد مهمانی برويد!

اصلا من با منشي مخالفم!

مگر خودت انگشت نداري شماره بگيري!

زبان نداري جواب بدهي!

پنجما نامردها عكس خانم را مي‌خواهيد چه كار! اي هوار!

اي قم!

اي مشهد!

اي انديمشك! شهر بابک! آستار!

مملكت از دست رفت!

مردانگي تمام شد!

....

با خودم عهد كردم اگر روزي دفتري داشتم و ... اين قرتي بازي ها را اصلا اجازه ندهم كسي راه بياندازد!

 

گذشت و ما صاحب دفتر و دستك شديم! خوب مرد است و قولش، حتي اگر اين قول را به خودش بدهد!

اما...

صبح كه مي‌آمديم و مثلا يک مهمان (کارفرما) هم داشتيم!

تلفن زنگ مي‌زد! يكي مطب دكتر فلاني را مي‌خواست! دومي يك كارفرماي سمج و مزاحم كه دلش مي‌خواست يك ساعت حرف اضافه بزند! سومي يك دوست قديمي با دو ساعت حرف تازه!

 

بعد مي‌خواستيم يك جا تلفن كنيم! نيم ساعت شماره مي‌گرفتيم! اشغال بود! بعد كه آزاد مي‌شد خانم منشي  مي‌گفت ايشان جلسه هستند،‌ نيم ساعت ديگر زنگ بزنيد!

 

بدتر از همه هركسي زنگ مي‌زد ميفهميد ما يك منشي كه اولين كارمند هر شركتي هست نداريم! پس اصلا نميتوان به اين شركت اعتماد كرد!

 

شايد سه سال مقاومت من باعث شد كه ما بي منشي طي كنيم! ولي آخر سر من تسليم شدم!

 

حالا يك منشي خوشگل،‌ خوش برخورد مي‌خواهيم؟!

واي بر من،‌ مگر از روي جنازه من رد شويد!

اي قم!

اي مشهد!

اي انديمشك! شهر بابک! آستار!

مملكت از دست رفت!

مردانگي تمام شد!

 

خيلی خوبُ، چه کنيم؟!

 

ما يك منشي مي‌خواهيم با حداقل يك انگشت براي شماره گيري و قادر به تكلم فارسي! همين و بس!

پس يك منشي با همين مشخصات (يك كمي بيشتر يا کمتر) استخدام كرديم!

 

اين منشي با همه قهر بود! هميشه مريض احوال بود! هميشه نگران بود! با کسی حرف نميزد! نهار نمی‌خورد! شش ماه روزه بود! خلاصه وقتي مي‌رفت همه راحت مي‌شدند!

 

نه ماه با اين منشي طي كرديم!

در انتخاب منشي بعدي،‌ كمي بيشتر دقت كرديم! در بعدي بيشتر و ...

 

حالا اين دفعه كه آگهي منشي داديم! بعد از آنكه با ده يازده نفر مصاحبه كرديم! وقتي مي‌خواستيم تصميم بگيريم كه به كدام يكي زنگ بزنيم كه بيايد! از روي اسمها يادمان نمي‌آمد كه كدام به كدام بودند! شايد اگر عكس خود را آورده بودند اين مشكل پيش نمي‌آمد!

 

نه! چي فكر كرديد! اين كار را نمي‌كنم! فكر كرديد "من از اوناشم"!

اي قم!

اي مشهد!

اي انديمشك! شهر بابک! آستار!

مملكت از دست رفت!

مردانگي تمام شد!

 

-داد نزن !خيلی خوب عکس نياورند! 

 

اما حالا بهتر می‌فهمم كه چطور مي‌شود كه آنطور مي‌شود!!!!!

 

 


کلمات کلیدی: