خاطرات يک روز تابستانی!
ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱۸  

چند سال پيش در اين روزها عده‌ای ناشناس که به‌خاطر آنکه لباسشان مال خودشان بود لباس شخصی ناميده می‌شدند به همراه يک سرباز وظيفه به خوابگاه دانشجويان رفتند و آن سرباز يک ريش تراش از خوابگاه دزديد که به خاطر آن محاکمه و محکوم شد! اين سرباز، تنها محکوم و اين تخلف، تنها تخلف اين ماجرا بود!

در جريان اين ريش‌تراش دزدی عده‌ای از طبقه سوم خوابگاه به پايين افتادند! که احتمالا چون شب بوده پنجره را با درب اطاق اشتباه گرفتند! و برخی از آن افراد لباس شخصی که همراه سرباز وارد خوابگاه شده‌ بودند از سر تاسف در اين هنگام فرياد می‌زدند:

يا حسين! يا حسين! و با فرياد خودشان دانشجويان را از پريدن به محوطه برحزر می‌داشتند!

ولی آن دانشجويان خواب‌آلود به فرياد‌های آنها توجهی نکردند و پشت سر هم از پنجره به پايين رفتند! 

بعد آن اشخاص که نتوانستد دانشجويان را متوجه اشتباهشان بکنند سعی کردند با آتش آنها را بيدار کنند! پس درست مثل دهقان فداکار ملحفه اطاق را آتش زدند تا دانشجويان متوجه فرق درب و پنجره بشوند ولی آن دانشجويان باز هم متوجه نشدند و همچنان از پنجره‌ی اطاق‌های  طبقات سوم و چهارم خوابگاه به پايين می‌پريدند.

گرچه در آن سالها هنوز قرص ايکس اينقدر زياد نبود! ولی معلوم نشد چرا آن دانشجويان ايکسی بودند!

همچنين يک نفر غير دانشجو که اصلا دانشجو نبود و فارق التحصيل بود هم توسط يک قطعه سرب که به بدنش وارد شد جان باخت! احتمالا اين سرب، قطعه‌ای از دندان پر کرده‌اش بوده است، که وارد دستگاه گوارش و بعد وارد خون او  و باعث مرگ وی شد!

بعد هم عده‌ای فرصت طلب می‌خواستند با کمک نيروهای خارجی شلوغ‌بازی کنند که خوشبختانه همگی به راه راست هدايت شدند!

اين چيزی است که من از‌ آن تابستان به ياد دارم! که سعی می‌ کنم تا سال ديگر آنرا فراموش کنم، چون اصلا مهم نبود!

شايد من هم خواب ديده‌ام چون اصلا در هيچ روزنامه و سايتی اثری از آن روزها نديدم!


کلمات کلیدی: