پرنده‌ی مهاجر
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٩/۸  

امروز تریپ احساساتیم، فول! از همه‌ی خوانندگان عزیز که آمده‌اند یک چیزی بخوانند بقول قدیم «دلشون واشه» عذر میخواهم!

 این شعر را سال ۶۷-۶۸ داریوش خوانده بود! انگار دیروز است! (این هم منم) یاد قدیم افتاده‌ام! خیلی با این شعر و آهنگ و داریوش صفا می‌کردیم! جوان بودیم و همزاد پنداری!

تا آمدیم به خودمان بیاییم، نقشمان شد همین شعر! چشم به هم زدیم هفده هجده سال گذشت! نمی‌دانم چه احساسی دارید نسبت به وقتی که به دنیا نیامده بودید یا دو سه سال داشتید! من حس غریبی دارم ولی باور کنید مثل همین الان بود!

امروز دوباره یاد این شعر و آن نقش قدیمی افتادم!

اي پرنده مهاجر ، اي پر از شهوت رفتن
فاصله قد يه دنياست ، بين دنياي تو با من
تو رفيق شاپركها ، من تو فكر گلمونم
تو پي عطر گل سرخ ، من حريص بوي نونم

دنياي تو بينهايت همه جاش مهموني نور
دنياي من يه كف دست روي سقف سرد يك گور
من دارم تو آدمكها ميميرم ، تو برام از پريها قصه ميگي
من توي پیله وحشت ميپوسم ، برام از خنده چرا قصه ميگي
كوچه پس كوچه خاكي ، در و ديوار شكسته
آدمهاي روستايي ، با پاهاي پينه بسته
پيش تو يه عكس تازه است واسه آلبوم قديمي
يا شنيدن يه قصه است از يه عاشق قديمي
براي من زندگي اينه ، پر وسوسه پر غم
يا مثل نفس كشيدن ، پر لذت دمادم
اي پرنده مهاجر ، اي همه شوق پريدن
خستگي كوله بار ، روي رخوت تن من
مثل يك پلنگ زخمي پر وحشته نگاهم
ميميرم اما هنوزم دنبال يه جون پناهم

نبايد مثل يه سايه ، زير پاها زنده باشيم
مثل چتر خورشيد بايد روي برج دنيا واشيم

ايرج جنتی عطايی

از سایت آهو خانم با کمی تعدیل کپی کردم


کلمات کلیدی: