ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٥/۱  

هنگامي كه چكاچك شميشيرها از مقابل گوش ترا پر كرده‌ است ناگهان در گرده‌ خود احساس خنكي مي‌كني!

نه! گويي مي‌سوزد گرده تو!

با دستي كماكان شمشير مي‌زني و با دست ديگر پشت خود را لمس مي‌كني!

پشتت خيس شده است!

زخم خنجر؟!

اما دشمني پشت سر نيست! همه دوستان پشت سر تو هستند!

افسوس كه دستت به محل اصلي نمي‌رسد!

اما نگران زخمي هستي كه در خيالت آنرا بخوبي مي‌بيني!

در يك لحظه دست خود را به شانه‌ات مي‌رساني!

دستت خيس مي‌شود!

در لحظه ديگر شمشير را بالاي سرت مي‌گرداني! و نعره ....

دشمن قدري عقب مي‌رود!

حالا فرصت ديدن دستت را داري!

دستت را مي‌بيني خيس است! اما خون نيست! بوي گند مي‌دهد! دوستي با تو شوخي كرده! چه شوخی عفنی!

دست از نبرد مي‌كشي و آرزو مي‌كني

كاش خنجري در پشت من بود!

 

 


کلمات کلیدی: