نامه‌ای به دخترم
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٢  

چند روز پیش دیدم روی بیل بردی در خیابان مسابقه هایی برگزار میکنند با عنوان نامه ای به دخترم
من هم تصمیم گرفتم نامه ای به دخترم بنویسم و در آن مسابقه شرکت نکنم!
دخترم سلام
چند روز پیش از من پرسیدی:
بابا وقتی بزرگ شم قدم به کلید برق دستشویی میرسه؟!
و من گفتم :
آره بابا! غذا که بخوری، قدت بلند میشه! به کلید میرسه! مدرسه میری، رانندگی یاد میگیری ، شرکت میری...
اما بقیه ی آن را نگفتم و در این نامه برایت می نویسم:
دخترم وقتی بزرگ شوی و قدت از کلید برق هم بلند تر شود و وقتی بلندتر و بلند تر شدی، میتوانی پشت دیوارهای خانه را ببینی و آن وقت از بلند شدن خودت پشیمان میشوی!
وقتی زشتی های دنیا را ببینی! زشتی های مردم را! زشتی های تارهای به هم تنیده ی فاسدی که همه جا به هم وصل اند! و کلاف های کثیفی که قدرت٫ پول٫ سیاست و دیانت را به هم وصل میکنند!
و من مجبور به آموختن چیزهای دیگری به تو خواهم شد!
به تدریج باید بدانی که فقط احترام به مامان بزرگ و عمو و دایی و ... کافی نیست!
کافی نیست که مثل امروز کنار من بنشینی و با هم دعا کنیم خدایا کاری کن که کسی ما را اذیت نکند و ما هم کسی را اذیت نکنیم!
و من به تو نشان خواهم داد کسانی که خنجر به دست در انتظار روی برگرداندن تو هستند. و تو باید در کمین لحظه ای مناسب برای دریدن سینه ی آنها باشی!
آری، به همین تلخی!
مانند حیوانی درنده!
و بعد گاهی دلت برای آنها می سوزد، ولی بدان که آنها هیچگاه دلشان برای تو نخواهد سوخت!
آن روز که  تو در کلاف به هم تنیده ی جامعه حرکت خواهی کرد و می خواهی آن را پاره کنی به تو خواهم گفت:
بابا، احتیاط کن! اینها همه به هم وصل اند!
و تو میگویی: باید این کلاف را گسیخت! شما خیلی محافظه کارید!
شاید تو راست بگویی! شاید تو و هم نسلانت بتوانید کاری کنید که در صد سال گذشته، ما و پدرانمان گاهی در آن جلو رفتیم و گاهی به عقب برگشتیم!
آری دخترم! بزرگ میشوی! آنقدر بزرگ، که دلت میخواهد برگردی به زمانی که قدت به کلید دستشویی نمی رسید!


کلمات کلیدی: