ما هيچ ما نگاه
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٩  

اين پست را به عنوان كامنتي براي آخرين نوشته‌ي مريم نوشتم:

دوران سربازي، دنياي بسيار جالبي را براي انسان شكل مي‌دهد كه مصداق اين مصرع است:

گويي از اين جهان به جهاني دگر شدم!

آرزوي شما اين مي‌شود كه به جاي نگهباني خوابگاه، آبياري و نظافت باغچه را به شما بدهند!

آرزو مي‌كنيد با افرادي هم گروه شويد كه قشنگ غذا بخورند!

اسحله‌اي نو براي ميدان تير پيدا كنيد!

نگهباني شب را با روز تغيير دهيد!

يك ساعت وسط روز از رژه فرار كنيد و در خوابگاه بخوابيد!

و
....

و دنياي شما به همين كوچكي مي‌شود!

مثل دوران كودكي!

و شايد براي همين شباهت سربازي به دوران كودكي است كه اينقدر خاطره انگيز و قشنگ است!

زماني كه من دوران آموزشي را مي‌گذراندم، گردان ما، از گروهان ما و 6 گروهان ديگر تشكيل مي‌شد، گروهان يك تا 4 را سربازان زير ديپلم تا ديپلم تشكيل مي‌دادند  و گروهان 4 و 5 سربازان فوق ديپلم و ليسانس و بالاخره گروهان ما متشكل بود از 10 پزشك 15 فوق ليسانس 2 نفر دكترا و الباقي تا 50 نفر ليسانس و فوق ديپلم!.

كل گردان دو ساختمان دستشويي توالت داشت كه هر كدام  داراي حدود 15 باب توالت بودند!

نظافت توالت‌ها به عهده سربازان زير ديپلم بود!
چرا؟؟؟
ارتش چرا نداره! (البته ما در وزارت دفاع بوديم ولي آنجا هم چرا نداشت!)

اين مسئله كه توالت‌ها را بايد زير ديپلم‌ها بشويند آنقدر بديهي بود كه هيچ كس راجع به آن فكر نمي‌كرد!

بخاطر مسئله‌اي كه بين بچه‌هاي گروهان ما و فرمانده گروهان پيش آمد، براي تحقير بچه‌ها، نظافت دستشويي‌هاي گردان براي روز بعد به دو نفر از پزشكان گروهان واگذار شد!
 
دوستان پزشك ما آنقدر ناراحت شده بودند كه  خوابشان نمي برد! غربت، دوري از خانواده و دوستان مذكر و مونث! دوري از روزهاي شيرين ... بيداري، بيخوابي، رژه و حالا شستشوي توالت گرداني 300 نفره!
همه در عين حال كه دلشان براي آنها مي‌سوخت، نگران روزهاي ديگري بودند كه شايد بايد اين كار را بكنند! و از تحقير فراواني كه بايد متحمل شوند ناراحت و نگران!

بالاخره صبح با اذان صبح فرا رسيد و توالت‌‌ها منتظر بودند تا پزشكان محترم بروند و خستگي يك روز كار مداوم را از چهره‌ي زنگار گرفته‌ي آنها بزدايند!

من اولين داوطلبي بودم كه به جمع دو نفره آنها پيوستم! آرج صميمي دوست فوق ليسانس من نيز بعد از من و دكتر آبتين معبودي نيز نفر سوم! جمعا 5 نفر شديم! گويي باري به بزرگي همه‌ي توالت‌هاي كثيف دنيا را از پشت دو پزشك اول برداشتيم!

وارد توالت‌ها شديم! ابتدا با آب، بعد با جوهر نمك و بعد با پودر لباسشويي و نهايتا با تي تمام توالت‌ها را شستيم و خشك كرديم و خنديديم و امروز هم زنده‌ايم! و البته تحقير هم نشديم! 

اين رفتار بازتاب عجيبي بين همه داشت! به نحوي كه پس از ما داوطلبين ديگري نيز از بقيه‌ي بچه‌هاي گروهان خواهان پيوستن به ما بودند و البته تعداد ما براي اين كار خطير كافي بود و اضافي بود!

نگاه ما و برخورد ما با كاري كه مي‌كنيم يا مجبوريم بكنيم به آن كار شكل و معنا مي‌دهد حتي مبارزه‌ي ما نيز!

لذا ما هيچ ما نگاه!


کلمات کلیدی: