داستان من و شيوا - قسمت اول
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٧  

شیوا کوچولو (دختر من) حالا سه سال دارد!

بچه‌ها در این سن بسیار خنده دار هستند! استدلال می‌کنند! مقایسه می‌کنند! و بخوبی می‌فهمند، و فقط کم تجربه هستند!

با شیوا در پارک بودیم، سه دختر جوان از طرف روبرو به ما نزدیک می‌شدند، پلیس پارک به آنها نزدیک شد!

پلیس پارک در حالیکه با دست به بیرون پارک اشاره می‌کرد: خانم مانتوت کوتاهه، بفرما از پارک بیرون!

و دخترها نیز به بحث و مشاجره مشغول شدند!

من و شیوا این صحنه را از فاصله‌ی ده پانزده متری میدیدیم!

شیوا سوال کرد: بابا پلیس داره جریمشون می‌کنه؟! کمر بند نبستن!؟

من: شاید بابا!

شیوا: بابا ماشین که ندارن! ؟

شیوا: بابا اینا چیکار کردن!

من بلافاصله با توجه به گلی که دست یکی از دخترها بود، گفتم:

بابا اینها از پارک گل کندن! پلیس میگه چرا این کار را کردید!

شیوا: آهان!

من هم خوشحال شدم که این بچه را پیچاندم!

قدری آن طرف تر، یک نفر معتاد لب جدول نشسته و در حال چرت زدن، چمن‌ها را به هم می‌بافد!

و البته قدری چمن نیز کنده می‌شود!

باز شیوا می‌پرسد: بابا، بابا، چرا پلیس این آقا رو نمیگیره، داره گلا را می‌کنه؟!

من: بابا این آقا چمن‌ها را می‌کنه! اینا گل نیست!

شیوا: بابا چمنا را بکنیم عیب نداره!

من : چرا بابا عیب داره! چمنا خراب میشه!

شیوا: پس چرا پلیس این آقا را از پارک بیرون نمیکنه!

شیوا: بابا این آقاهه خوابه!؟

من: نه بابا!

شیوا : ولی خوابه! بابا!

من: نه بابا خسته‌اس

شیوا: بابا تو خسته نشو! دیگه! این شکلی میشی!

نه بابا ...

شیوا: بابا بریم به پلیس بگیم این آقا چمنا را میکنه! بیاد از پارک بیرونش کنه؟!

من: نه بابا!

شیوا: خب نکنه بابا! خراب میشه چمنا!

من: بریم بابا، بریم تاب و سرسره! بریم! بیا بریم!

شیوا: آخه بابا .... این کار بدیه!

من: بیا بابا بریم! بریم سرسره

ادامه دارد.....


کلمات کلیدی: