در سوگ معلمم!
ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٦  

مردي راز آلود، كه منزلش در خيابان ري بود! عده‌اي ميگفتند حجتيه‌اي بوده! برخي مي‌گفتند خيلي پولدار است و البته اين بر خلاف ظاهر و رفتار او بود!

اما حساسيت ناظم مدرسه روي او كساني كه با او ارتباط داشتند مويد نظريه كساني بود كه مي‌‌گفتند حجتيه‌اي بوده!

مسئله‌ي روحاني بودن او نيز در هاله‌اي از ابهام و شايعه در هم تنيده بود! و فقط مي‌دانستيم كه مجتهد است و نماز جماعت مدرسه را نيز امام بود و البته خيلي‌ها از اين مسئله ناراحت!

چهره‌ي صميمي و دوست داشتني دكتر توانا امروز بيش از همه‌ي روزها در نظرم آمد!

مردي دوست داشتني با قدي متوسط و قامتي صاف، ميانه اندام و با چهره‌اي خيلي آشنا، آشنايي‌اي غريب! مثل پدر! وصف يك پدر روحاني!

بسيار موقر و محترم! با چشماني روشن و  براق كه وقتي مي‌خواست چيزي محرمانه بگويد، برق چشمانش افزوده مي‌شد و آهسته مي‌گفت

آقا ... و بعد كلامش را ادامه مي‌داد.

تكيه كلام آقا، به مخاطب او كه معمولا يك دانش‌آموز دبيرستاني بود احساس وقار مي‌بخشيد!

يك بار با همان نگاه موقرش به من گفت، آقا جامعه‌ي ما به لحاظ ايماني و اخلاقي مثل كاخ بزرگي است كه هيچ پايه‌اي برايش باقي نمانده و ناگاه فرو مي‌ريزد!

وقتي علت آنرا جويا شدم! به آهستگي گفت: براي آنكه الگو‌هاي اخلاقي مردم شكسته‌اند و كساني كه مردم را به اخلاق فرا مي‌خواندند امروز آن كار ديگر مي‌كنند!

و شايد به همين علت بود كه خودش بجاي آنكه موعظه‌ي اخلاقي كند، نمونه‌ي اخلاق بود!

وقتي براي عمل قلب در بيمارستان به سر مي‌برد به ديدن او رفتم، خندان و سر حال! و بعد هم مطمئن شدم كه حالش خوب شده! و ساده لوحانه فكر كردم تا ابد وقت دارم به دبيرستان فيروز بهرام بروم و او را ببينم!

اما امروز صبح از كامنتي كه م. ن. براي نوشته‌ي قبلي من گذاشته بود، فهميدم كه ديدار به قيامت افتاد! و صبح تا بحال باور نمي‌كنم اين واقعيت را، و چهره‌ي دوست‌داشتني دكتر از نظرم دور نمي‌شود!

و ذهنم را پر كرده اين عبارت كه، چه زود دير مي‌شود!

وقتي روي گوگل به دنبال نامش گشتم به نوشته‌ي زير برخوردم كه رمزگشاي پازل اشناخته‌هاي دكتر بود براي من! و چه دير!

نمي‌توانم بگويم روحش شاد! چون باور ندارم كه ديگر نمي‌توانم او را ببينم و بشنوم! مثل آنكه روزي بگويند:

حافظ با ديوانش به رحمت خدا رفت! و ديگر هيچ نسخه‌اي از او در دست نيست!

ديگر بس است از گفتن از اين حال غريبي كه دارم!

هميشه پرسشگر، هميشه مربي

به ياد دکتر احمد توانا

فرهيخته اي گريزان از جامعه اي شوريده

نوشته: مجيد تفرشي و حسام الدين آشنا

رسم است که نوشته هاي يادبود براي درگذشتگان به افرادي اختصاص يابد که داراي شهرتي در بين عموم بوده يا دست کم خواص با آنها آشنايي داشته اند. اين نوشته- اما- درباره کسي است که با وجود ارجمندي و نخبگي در سراسر زندگي خود از شهرت و مطرح شدن بيزار بود و تا حد امکان تلاش مي کرد که بي سر و صدا و بدون گذاردن نشاني از خود به انسان ماندن انسانها کمک کند .


دکتر احمد توانا که روز پنجشنبه نهم شهريور ماه 1385 در سن 78 سالگي در گذشت از آن دست انسانهاي انسان ياري بود که نسل کنوني دانش آموز و دانشجوي ما متاسفانه روز به روز بخت بهره وري از آنها را کمتر و کمتر به دست مي آورد.


دکتر توانا تنها پسر يک ملاک متمول تهراني بود و به طور طبيعي يک زندگي عادي فارغ از هر گونه دردسر براي اين وارث خردسال مهيا بود. با اين همه تقدير چنين بود که اين ملاک زاده متول در سراسر عمر خود بدون توقف و از دست دادن فرصت ،عمر خود را در راه به آموختن و آموزش و روشنگري صرف کند.


توانا هميشه مي گفت يکي از مواهب داشتن خانواده اي متمول براي او چنين بوده که هرگز در دوران طلبگي از راه وجوهات شرعي و شهريه هاي مرسوم حوزه هاي علميه زندگي نکرده و البته پس از يک دوره حمايت مالي از سوي خانواده همواره شخصا کار کرده و از طريق تلاش اجتماعي خود، زندگي و نيازهاي مادي خود و خانواده اش را از راه معلمي تامين کرده است.


توانا در دوران تحصيل خود در حوزه هاي علميه قم و نجف توانست به فاضلي محترم و درخشان تبديل شود و به سرعت مراحل ترقي را تا مرحله اجتهاد پشت سر بگذارد. با اين وجود به رغم آينده درخشاني که در نظام روحانيت در انتظار وي بود به گفته خودش زندگي در محيط عمومي و خارج از فضاي حوزه را به راه پيش روي خود ترجيح داد و با وجود حفظ لباس و کسوت روحانيت راه تدريس در مدرسه و تحصيل در دانشگاه را برگزيد.


وي با حضور در دانشکده الهيات دانشگاه تهران توانست رساله دکتري خود را در موضوع بررسي و تحقيق درباره کتاب محصل خواجه طوسي، زير نظر مرحوم استاد مرتضي مطهري بگذراند .


بازگشت دکتر توانا از حوزه علميه قم به تهران مصادف بود با سالهاي پس از کودتاي 28 مرداد 1332، سرخوردگي هاي جامعه مذهبي از مشارکت و فعاليتهاي سياسي، تاسيس انجمن حجتيه مهدويه و همچنين بنيانگذاري موسسه فرهنگي علوي در تهران.


در ابتدا دکتر توانا همزمان هم در انجمن و هم دبيرستان علوي فعال بود، ولي هنگامي که با اصرار مرحوم شيخ محمود حلبي براي گزينش يکي از از آن دو مواجه شد ، بدون تامل مدرسه و آموزش و پرورش را برگزيد و از آن زمان تا پايان عمرش نيز با تداوم اين انتخاب آگاهانه معلم باقي ماند.


در اين دوره دکتر توانا تماسهاي تبليغي زيادي با پيروان ،مبلغان و عالمان ديگر فرق، اديان و مذاهب برقرار کرد و توانست ضمن مناظرات و تعاملهايي که در سراسر ايران داشت به دانش و تجربه کم نظيري در اين مسير دست يابد.


دو نکته در اين ميان درباره رفتار و سيره فردي و اجتماعي مرحوم دکتر توانا شايان ذکر و توجه است. نخست تاکيدي است که توانا بر مطالعه عميق متون اصيل همه فرق و اديان و استفاده بدون واسطه از آنها در امور مطالعاتي و تبليغي داشت.


او همواره تاکيد داشت که ضمن توجه و آگاهي به نوشته هاي ديگر محققان، در زمينه هاي ديني و ديگر علوم انساني بايد به متون اوليه و اثار اصلي هر رشته به خصوص فقه و کلام فرق، مذاهب و اديان مراجعه کرد تا بتوان به ريشه هاي اعتقادي باورها دست يافت و آنها را مورد ارزيابي دقيق منصفانه و در عين حال بي رحمانه قرار داد در همين مسير بود که زبان عبري را نزد عالمي يهودي آموخت.


دومين نکته ضرورت تفکيک بين اختلافات و مناقشات ديني و فرقه اي با مدارا و رفتار انساني و اخلاقي با پيروان آنها بود. مرحوم دکتر توانا با وجود توجه جدي به مناظره با عالمان و مبلغان ديگر فرق و اديان، هرگز به خود و ديگران اجازه نمي داد که فعاليتهاي تبليغي و ديني را بهانه اي براي آزار و ايجاد ناراحتي براي پيروان ديگر فرق، اديان و مذاهب حتي بهاييان کنند.


خود او نيز در برخورد با ديگر عقايد و آرا و پيروان آنها همواره رعايت انصاف و بي غرضي را مي کرد و با پيروي از تعصبات کورکورانه در پي تخريب شخصيتي آنان به دليل تفاوتهاي فکري و باروهاي متفاوت آنها نبود.


تجربه مدرسه علوي براي دکتر توانا و شمار ديگري از تحصيل کردگان مذهبي اعم از روحاني و غيرروحاني از قبيل مرحومان استاد رضا روزبه و شيخ علي اصغر کرباسچيان (علامه) و همچنين استاد فرزانه دکتر علي گلزاده غفوري بسيار مغتنم بود. امکاني براي پرورش انسانهايي تحصيلکرده و در عين حال متدين و فراهم آوردن شرايطي براي رسيدن فرزندان خانواده هاي مذهبي به بالاترين مراتب علمي بدون فدا کردن ارزشها و آموزه هاي اخلاقي، سنتي و ديني. شرايطي که تا پيش از تجربه تاسيس مدرسه علوي اگر هم وجود داشت در حکم استثناء بود نه قاعده اي طبيعي و فراگير.


همکاري دکتر توانا با مدرسه علوي تا نخستين سالهاي پيروزي انقلاب اسلامي ادامه يافت، ولي با پيش آمدن دگرگونيهاي سياسي و اجتماعي در کشور براي دکتر توانا نيز تجربه اي جديد مهيا شد و آن قبول امامت جماعت مسجد امام زاده يحيي در خيابان ري تهران بود.


اين تجربه اگرچه حدود يک سال بيشتر به طول نيانجاميد ولي به گفته خود وي براي شناخت عميقتر و عملي مناسبات محراب و مردم و يا بازار و روحانيت بسيار مغتنم و باارزش بود. با اين وجود دکتر توانا طبيعتا متعلق به اين عرصه نبود و با فراهم آمدن نخستين فرصت بازگشت به شغل محبوب معلمي بار ديگر به جايگاه اصلي و طبيعي خود رجوع کرد.


اين فرصت از طريق پيشنهاد اشتغال به تدريس در مدرسه ايرانيان در کشور قطر مهيا شد. با توجه به تجربه گذشته اخراج چند روحاني ايراني در بدو ورود به قطر به دکتر توانا پيشنهاد شد تا براي مصون ماندن از خطر اخراج از قطر با کنار گذاردن لباس روحاني وارد کار در مدرسه ايراني در دوحه شود. وي اگرچه مبتکر اين پيشنهاد نبود، ولي پس از بازگشت از سفر آموزشي قطر نيز ديگر رغبتي به بازگشت به کسوت روحانيت نشان نداد و تا پايان عمر با لباس عادي به زندگي ادامه داد.


زندگي در خارج از کشور و در يک محيط غيرشيعي براي دکتر تواناي نقاد و جستجوگر اين مجال را مهيا کرد که با سه گروه مختلف که همواره خواستار تماس از نزديک با آنان بود برخورد کرده و آشنا شود: پيروان اهل سنت در جامعه اي داراي اکثريت سني، شيعيان غيرايراني به عنوان اقليت ديني و جامعه ايرانيان غيرمسلمان. وي يادداشتها و تجربيات زيادي از اين دوره داشت که خواندن و شنيدن آنها براي هر محقق مسايل اسلام و ايران بسيار مغتنم و آموزنده بود.


اين تجربه باعث شد که مرحوم توانا در بازگشت به ايران به تدريج از ديگر مدارس نخبه گرايي که در سالهاي پس از انقلاب با پيروي از تجربه مدارس علوي، نيکان، رفاه و روشنگر تاسيس شده بود نيز کناره گرفته و پافشاري کند که در مدارس عمومي دولتي  و غير نخبه گرا به کار تدريس ادبيات فارسي و بينش ديني بپردازد يا حتي در يکي از مدارس اقليتهاي ديني در تهران به کار ادامه دهد.


اين انتخاب از دو جهت صورت گرفت. از سويي برخي آزردگيهايي که توانا از همقطاران سابق خود در حوزه و دانشگاه و مدرسه داشت که پس از رسيدن به مقام و عناوين حکومتي اسلام قدرت را بر اسلام رحمت ترجيح داده بودند و از سوي ديگر شوق کار با کساني که تجربه برخورد با وجه متفاوتي از اسلام و تشيع به مثابه آيين رحمت و اخلاق را کمتر داشتند. توانا مي گفت کار در چنين محيطهاي آموزشي براي خود وي نيز که لحظه اي از آموختن بازنمي ايستاد سرشار از تجربه اندوزي و کسب دانش هاي متفاوت درباره اديان مختلف بود.


کساني که با دکتر توانا محشور بودند مي دانند که وي در عين معلمي هرگز از دانش اندوزي و تتبع غافل نبود. او هرگز کتابي را بدون نقادي و بررسي دقيق و حاشيه نويسي نمي خواند. به نظر راقمان اين سطور که بارها با اجازه و بي اجازه يادداشتهاي ارزشمند دکتر توانا بر آثار ديني و اجتماعي ديده و خوانده اند اين حاشيه ها که بر هزاران جلد از کتابهاي آن مرحوم وجود دارد ارزش آن را دارند که در مجموعه اي به شيوه يادداشتهاي مرحوم علامه محمد قزويني تدوين و منتشر شوند.


او با وجود احاطه کم نظيري که بر بسياري موضوعات علوم انساني و مسايل ديني داشت همواره بسان يک دانشجوي ساده و تازه وارد به حرف ديگران گوش مي کرد، يادداشت برمي داشت و حاضر به اصلاح و بهينه سازي ديدگاههاي خود در قابل نظريات درست و سازنده ديگران بود.


دکتر توانا انساني بود انسان يار. او هرگز نصيحت يا رهنمودي به دوستان و شاگردان خود نمي کرد که خود عامل دقيق به آن نبود. معتقد بود که از دلايل کم رونقي بازار دين و اخلاق در جامعه اين است که شماري از مناديان اين آموزه ها خود عامل به تبليغات وارشادات خود نيستند و جوانان اعتماد قديمي و سنتي خود به آنان به عنوان يک الگوي اجتماعي را از دست داده اند.


وي در سالهاي آخر عمرش بيشتر تلاش داشت تا ضمن توجه به شعاير و عباديات بر ضرورت حفظ بنيانهاي اخلاقي و باورهاي معنوي نسل جوان تاکيد کند تا با پرهيز از دروغ، نفاق و و رياکاري به عنوان حفظ ظواهر دين، بتوان نسل جوان به دور مانده از معنويات را نجات داد.


شيوه مرحوم توانا آموزش عملي اخلاق، معنويت و دين از طريق رفتار شخصي خود بود. وي معمولا به جاي تبليغ لفظي و تئوريک تلاش داشت تا به جاي موعظه واعظي غيرمتعظ به عنواني انساني اخلاقي و متدين در عرصه عمل و زندگي واقعي به شاگردان و اطرافيانش نشان دهد که چگونه مي توان زيست تا انساني والاتر بود و جامعه اي زيباتر و سالمتر داشت.


دکتر توانا همواره از دروغ، نفاق و ريا به عنوان عوامل مخرب جامعه معاصر ايراني ياد مي کرد که ضمن تخريب ارزشهاي فردي، خانوادگي و اجتماعي موجب شده تا به مرور وجدان کاري و احترام به هنجارهاي اجتماعي نيز تخريب شوند.


در سه دهه گذشته بسياري از دوستان، هم قطاران و حتي شاگردان دکتر احمد توانا در رده هاي مختلف به مقام و نام رسيدند، ولي او هرگز نه خواست و نه توانست در چنين حلقه اي قرار گيرد. توانا با انزوايي خودخواسته اصرار داشت تا در گمنامي و به دور از جامعه شوريده زندگي کند و بميرد.


او با هنرمندي خاصي قادر بود ماهها و سالها در محيطهاي مختلف آموزشي از مدارس فرودست جنوب و شرق گرفته تا مدارس مرفه و نخبه پرور شمال تهران خود را معلمي معمولي همانند هزاران معلم ديگر نشان دهد و سواي دانش آموختگان خاص و معدودي از دوستداراني که او را کشف کرده و رها نکرده بودند ديگران را در اين توهم باقي بگذارد که او نيز شکلي است ميان اشکال.


اين تلاش به همان اندازه که براي خود وي دلچسب و گوارا بود، براي دوستداران و شاگردان وي تلخ و ناروا بود. متاسفانه با قدرناشناسي جامعه آموزشي ايران و خواست شخصي دکتر احمد توانا، قدر علمي و اخلاقي و معرفتي وي هرگز آن چنان که بايسته و شايسته وي بود شناخته نشد. اکنون بر خانواده و بازماندگان آن مرحوم است که با انتشار آثار، دست نوشته ها و يادداشتهاي وي تاحدي از اين خسارت کاسته و در شناساندن وي به نسلهاي امروز و فرداي کشورمان بکوشند.


نوشته : حسام الدين آشنا در ساعت 17:23روزدوشنبه، 13 شهريور، 1385
    پيام هاي مهم شما ( 6 ديدگاه شما )   لينک


کلمات کلیدی: