من كوچك شده‌ام! پنج شش سالم است انگار!
ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٦  

آفتاب گرم تيرماه


حوض سنگي‌ي قديمي، وسط باغچه‌ي اطلسي و لاله عباسي


و من كه از فرصت دزديده‌ي خواب بعد از ظهر دراز تابستان آدم بزرگ‌ها بهترين سوء استفاده را مي‌كنم!


حوض آب را صبح تميز كرده‌اند و حالا دارد از آب خنك شیر پر مي‌شود!


كف آبي‌ي تازه رنگ خورده‌ي حوض دل مرا مي‌لرزاند، دست در آب مي‌كنم! بعد تا آرنج را در آب مي‌كنم! بعد روي سنگ پهن كنار حوض دراز مي‌كشم! شكمت مي‌سوزد از گرماي سنگ آفتاب خورده، ولي زود عادت مي‌كني حالا مي‌توانم تا كتفم را در آب فرو كنم!


بعد صورتم را در حوض مي‌كنم! با خودم فكر مي‌كنم اگر كسي مرا ديد خواهم گفت: من كه در حوض نرفتم! مثل خانم جان كه ميخواهد وضو بگيرد صورتم را در حوض زدم! خوب چيه مگه!


حالا دست وصورت من در آب خنك حوض است و همه خواب هستند! لخت مي‌شوم! كمي دلهره دارم كه با سردي آب تازه‌ي حوض در هم مي‌آميزد! همانطور كه روي سنگ حوض دراز كشيده‌ام به آرامي در حوض مي‌روم! سرد است اما سرم را زير آب مي‌كنم! صدايي خاص زير آب مي‌آيد! سرم را بالا مي‌آورم هنوز همه خواب هستند! به آرامي به كنار حوض مي‌آيم! مثل نهنگ كارتون موبي‌ديك شده‌ام! چقدر خوب شنا مي‌كنم! باز روي سنگ دراز مي‌كشم! اين‌بار گرماي سنگ حوض مي‌چسبد به دل و سينه‌ي من! سعي مي‌كنم بيشتر خودم را به سنگ بچسبانم تا گرم‌تر شوم! باد مي‌آيد، پشتم از سرما مي‌لرزد! بس است؟ تا كسي نديده! نه باز هم بروم در آب! باز در آب مي‌روم مثل نهنگ! تا گردنم در آب است! صداي در مي‌آيد! من سرم را زير آب مي‌برم و خيال مي‌كنم مرا نخواهد ديد، كسي كه از اطاق به بيرون مي‌آيد و من بعد از رفتن او از آب بيرون خواهم آمد! مثل فيلم‌ها! كاش يك ني داشتم و زير آب نفس مي‌كشيدم! حالا حتما رفته است آن آدم بزرگ!


اما ....! خانم جان بالاي سرمن ايستاده لب حوض ...!


خانم جان صدا مي‌زند: بيا بيرون ميخواهم وضو بگيرم! اين آب هنوز كر نشده بود! تازه حوض را زیرآب زدیم!

زود بايد لباس پوشيد! شايد بتوانم بگويم فقط صورتم را در آب كردم! اما دير شده! شلوغ شد! هول مي‌شوم! مي‌خواهم لباسم را زود بپوشم دست من گير كرده در آستين، پايم در شلوار مي‌پيچد! الان همه بيدار مي‌شوند! با خانم جان صحبت مي‌كنم:


-         خانوم جان خب الان كر مشود! آمدم بيرون! چرا صدا مي‌كنيد! همه خوابند! گناه دارند! الان بابا بيدارميشه!


-         خانم جان: لباست را بپوش الان ميچايي!


-         من: خوب نمي‌شود گير كرده!


-         خدايا از دست اين خانوم جان! خب بخوابيد ديگه شما هم، همه خوابن!


-         ....


بيدار مي‌شوم در ميان ملحفه و پتو، گير كرده‌ام، و دستم زير متكاست! حالا از آن حوض آب فقط گونه‌ي من خيس است!


کلمات کلیدی: