بنداليسم افراطي
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٩  

حتما شما هم در نزديكان خود افرادي را ديده‌ايد كه هميشه بي دليل يا به دلايل جزيي، براي مدت زيادي طلبكار ديگران مي‌شوند، مثلا شما ۵ دقيقه دير مي‌كنيد، مدعي مي‌شود زندگي او دچار آسيب جدي شده و شما بايد تا انتهاي دنيا جبران اين ۵ دقيقه را بكنيد!

ما نيز در نزديكي‌مان يكي از اين آقايان را داريم! ايشان يك شب مرا به شام دعوت كرده بود و البته بجز من ۱۵ نفر ديگر هم دعوت بودند و من به دلايل مختلف نمي‌خواستم بروم، در كشمكش با خودم كه بروم يا نروم شعر زير را با اقتباس از اشعار مريم حيدرزاده بداهه گفتم،‌ بنابراين با صداي آرام و مثل مريم حيدرزاده آنرا بخوانيد:

خطاب به دوست  هميشه طلبكار:

اگر نيام به خونتون يكسره بندالم مي‌شي  

باقي عمر ناچيز رو  بند پر و بالم مي‌شي

ميگي كه من براي تو، سه گاو گنده كشته‌ام

نيومدي هرسه تا شو،  رو پشت بوم گذاشته‌ام

براي شام امشبت، من تو بيابون تابيدم

حالا كه تو نيومدي، شب تو خيابون خوابيدم

اونشب كه شام نيومدي كارم را از دست داده‌ام

زنم ازم طلاق گرفت خونمو هم پس داده‌ام

من ديگه بي كس شده‌ام مثل روزاي بچگي

با اين همه بدبختي‌ها تو چي داري به من بگي

مي‌گم: كه من نوكرتم، باقي عمر خدمتم

خودم بجات كار مي‌كنم،‌ هركاري بود كلفتتم

مي‌گي چه فايده كار تو، نوكري و وفاي تو

زندگي‌ام سياه شده بخاطر كاراي تو

تموم عمرتو مي‌گي به من كه خدمت مي‌كني

شكستي تو دل منو چه فايده خدمت بكني!

.....

و بالاخره تصميم گرفتم كه بروم تا اين همه مسئله پيش نيايد و چه خوب شد كه رفتم!


کلمات کلیدی: