سلامُ عليكم حاج آقا پارسي
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱۱  

چند وقت پيش مادر بزرگ خانمم به رحمت خدا رفت،

زن بسيار خوب، مؤمن، دوست‌داشتني و ...

به سبب ارادتي كه به او داشتم و شايد براي آنكه تنها راهي بود كه مي‌توانستم بعد از مرگ وي دوست داشتنم را به او ثابت كنم، تا چهلم اصلاح صورت نكردم!

در ميانه راه (تا چهلم) دسته عينكم هم شكست، بنابراين از عينك قبلي‌ام كه فتوكروميك بود هم استفاده مي‌كردم!

حالا شدم يك مرد ريشو با كت شلوار و پيراهن سورمه‌اي با عينك فتوكروميك!

همين تيپ كافي بود تا اتفاقات جديدي را تجربه كنم!

۱. در فرودگاه آبادان: گيت ورود به سالن پرواز، با آنكه دستگاه فلزياب خودش را كشت از بس موقع عبور من بوق زد، برادر سپاهي‌ام بر خلاف همه‌ي مردم مرا نگشت و با رافت اسلامي مخصوصي به من نگاه كرد و گفت: شما بفرماييد!

۲. در تاكسي: كسي ديگر به مسئولين نظام فحش نمي‌دهد و تنها با احتياط تمام گوشه و كنايه‌اي از گراني مي‌زنند!

۳. در سونا: مردي سالمند از شركت در امر خير مدرسه‌سازي براي من يك ربع صحبت مي‌كرد!

۳. و خنده‌دار تر از همه مدير دفتر يكي از مديران ميراث فرهنگي وقتي وارد شدم و خودم را معرفي كردم گفت:

سلامِّْ عليكم حاج آقا پارسي، بفرماييد!


کلمات کلیدی: