چه بنویسم که نیشمان باز شود در حالیکه قلبمان از درد پاره شده!

دوستانی لطف کرده‌اند سراغ نوشته‌های مرا گرفته‌اند که مدتی است قطع شده!

دوستان قدیم می‌دانند که روال این وبلاگ چنان بود که از اول متن نیش خواننده باز می‌شد تا پایان آن، حتی اگر مطلب تلخ بود!

حالا چه بنویسم؟

 بگویم مهندس سحابی عزیزم که چون پدر دوستش داشتم، در نهایت مظلومیت مرد؟! دیشب که تصویرش را در بی بی سی میدیدم دلم می‌خواست در آغوشش بکشم، پیر مرد درشت اندام سابق و حالا پوست و استخوانی که دلت می‌خواهد غرق در بوسه‌اش کنی!

بنویسم مانند آنچه در افسانه‌ها می‌خواندیم و در فیلم‌های راوی قرون وسطا می‌دیدیم، دختر بی گناهش در مراسم منقطع پدرش توسط یکی از قهرمانان قوی جثه‌ی شیر افکن به خاک انداخته شد و دیگر از خاک بر نخواست!

بخندیدم به مملکتی که یک سر آن دست جن‌گیران و رمالان افتاده، که از زمان شاه سلطان حسین تا کنون بی سابقه است!؟ آیا این چیزی است که به آن بخندیم!؟ بخندیم به فقیهی که تهدید می‌کند اگر از قدرت ماورائی خودش استفاده کنند عام الفیل می‌شود!؟

یا چیزی بنویسم که مثل حالا اشک خودم سرازیر شود بر گونه‌های زردم! و شما را هم دلگیر کنم! کم درد و غصه دارید همه!؟

از موسوی بگویم، از کروبی یا از نوری زاد یا ....

پس بگذارید خفه شوم و خفه بمانم که غصه زیاد است و گوینده بسیار...

/ 4 نظر / 8 بازدید

آواز عاشقانه ی مادر در گلو شکست حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست سربسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گریه های عقده گشا در گلو شکست ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد ای وای، های های عزا در گلو شکست آن روزها ی خوب که دیدیم، خواب بود خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست «بادا» مباد گشت و «مبادا»‌به باد رفت «آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست قیصر امین پور

خواهش میکنم بنویسید! ولو تلخ! اینجا سرزمین بی‌نقابی است.

ممنون از لطف شما! مي‌نويسم پس كمپوت‌ها را آماده كنيد و آماده ملاقات با كاوه در اوين باشيد!

پس انشاالله همگی با هم! ولی وجدانیف توی حرف خیلی ساده است: "اوین رفتن" اما تحملش .... نمی دونم! راستی! حالا نمیشه یه جوری بنویسید که کارتون به اون جاها نکشه، اصلا؟؟!!