مردی بی نقاب رفت!

عمو حسن مردی که هیچ وقت نقاب به چهره نداشت و همیشه می‌خندید!
مردی که در وقت تنگدستی (که تمام اوقات او بود) در عیش بود و مستی!
جمعه پیشین که دیدمش، پرسیدم: عمو حسن سراغ ما را نمی‌گیری؟
گفت: چرا، به خدا همیشه احوالت را می‌پرسم! و مثل همیشه گفت:
خدا رحمت کنه پدرت را، خوب مردی بود! بخدا من همیشه سر نماز دعاش می‌کنم! و حالا حتماً هر دو مرا نگاه می‌کنند!....

و این شنبه در ختمش نشستیم بی آنکه کسی صاحب عزای او باشد! نه دختری نه پسری نه خانواده‌ای ... اما همه‌ای اهل محل در مجلس ختم او بودند!

/ 4 نظر / 7 بازدید
ماشا

سلام.خوش به حال عمو حسن.مرگ هم برای ما ناز میکند.در این روزگار وانفسا هر کس که زودتر بمیرد معلوم است که خدا بیشتر دوستش داشته است.این را مادر بزرگم میگفت.زنده ایم به عشق مردن.اگر وقت کردی سری به وبلاگ من بزن.بد جوری بن بستم.تنهایم.منتظرت هستم.

ماشا

خیلی محبت کردی سر زدی.تنهاییم را شکستی.دلت هیچگاه نشکند.همه مطالب و اشعار از ذهن ضعیف و شعور شکسته خودم است.اگر مطلبی از کسی باشد حتما ذکر خواهم کرد.موفق باشی.باز هم سر بزن.من لینکت کردم اگر دوست داشتی لینکم کن.

اسپایدرمرد

خدا رحمتش کنه... حالا انگار نوبت توست که سر نماز اون‌ها رو دعا کنی..